۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

سرخوش بودم. یکشنبه بود آخه. یکشنبه ها خوبم. امروز ولی یه طور دیگه خوب بودم. نپرس چه مدلی؟ .خوب بودم دیگه. تازه کلاسم تموم شده بود . فیلم نامه نویسی .کلاس خوبی نبود. یعنی از اون جلسه ها نبود که بگم ایول. با میثم (فامیلی اش رو نمی دونم خب.همه بهش میگن میثم. من اما هر وقت که می خوام صداش کنم میگم : آقا ی ؟) کجا بودم . آهان همین ." آقای " یه فیلم نامه نوشته بود  اولیور تویست ِصادق هدایتی . دوست نداشتمش خب. خفه شده بود از شعار زدگی. استاد پرسید: تونستی با این فیلم نامه ارتباط برقرار کنی؟
  آخر حرفهام گفتم :ولی دوست ندارم این مدل فیلم نامه ها رو . فکر کردم منظورش همینه . که یعنی این قدر نزدیک شدی به هنرمند بدبخت دپرس قصه که خودت رو جاش بذاری؟ واسه همین بود که گفتم نه . دوست ندارم . یه سری حرفهایی زد درباره ی ارتباط دو طرفه ی سایتهای خبری و مخاطب که تو ایران یه طرفه است و خوبه که یه طرفه است و که مخاطب شعور کامنت گذاشتن نداره و چرت و پرت میگه و این ها . گمونم من رو میگفت . میگم گمونم چون کلا خنگم و کنایه ها رو نمی فهمم . اما گمونم منظورش من بودم. گفت اینجا کسی ازت نمی پرسه چی دوست داری؟ هدف اگاهی بخشیدن به مخاطبه .اینکه به روز کنی درک مخاطب رو . میتونستم بگم تو باید درک مخاطب روبه روز کنی؟ فروش اخراجی ها 3 با این همه تحریم میکنیم تحریم میکنیم رو ندیدی؟  میتونستم کلی حرف بزنم. ..نزدم. همیشه همین ام.حرف نمی زنم. میگم باشه . همیشه میگم باشه.
گفتم شاید حق داره. از خودم پرسیدم با چه لحنی گفتم :" من دوست ندارم" که این جوری برداشت کرده . نکنه من همون کامنت گذار بیشعور سایتهای خبری باشم؟


یکشنبه بود . خوب بودم. نه از اون مدل خوبها که همیشه هستی یه طور دیگه خوب . تازه کلاسم تموم شده بود .از جلوی فلکه ی رسل گذشتم پیچیدم تو خیابون کوچه مشکی . سرحال از بوی کیک تازه پیچیدم تو پارک وسط خیابون . چه قد دلم تنگ شده بود واسه آدمها . چه قد آدم بود اونجا کیپ تا کیپ .به همه جا نگاه کردم. همه جا میدون بازی رو دور زدم که بیشتر ببینم از این منظره ها ,از این شلوغی ها کم میبینی اینجا . دیدم . همه رو . رد شدم از پارک . رسیدم به خیابون بهار با درختها و پیاده رو سمت چپش که بهار زمستون نداره و همیشه قشنگه. به این فکر میکردم که اگه یه کامنت گذار بی شعورم .باید طوری رفتار کنم که در حد این بی شعوری باشم. کم ارزشی نیست. واسه این کار اول باید یاد بگیرم که کامنت بذارم . بعد باید ادبیاتش رو یاد بگیرم. تو عالم خودم بودم.  صدای سرخوش یه زن رو شنیدم که میگفت نکن مامان جان قیر داره .قیر داره و یه تیکه ی بزرگ آسفالت درست از زیر پام رد شد .  یکشنبه بود خب . خندیدم . خوشحال بودم.  پسر رو ندیدم. هیچ وقت پسر رو نمی بینم.  مادرش گفت مامان جان گفتم که قیر داره . صداش می خندید . پرچین بود.  با پسرش . وهمسرش که  جاخالی میداد به همونی که پرچین مدام میگفت قیر داره . پرچین رو دیدم. مکث کردم که سلام بدهم. سرش پایین بود پلکش پرید . دستش لرزید.  سرم رو انداختم پایین .قدم هام رو تند کردم. گذشتم. بدون سلام بدون علیک  بدون " خب چطوری؟  ... رد شدم  ... پلکش پریده بود .دستهاش لرزیده بود ...هیچ کدوم این حرف‌های من مهم نبود .مهم صدای خنده ی پدری  بود که داشت عقب عقب رو به همسر و پسرش راه میرفت.مهم اون  صدا بود که میگفت نکن مامان جان قیر داره.  
گذشتم . خیلی تند گذشتم. به آخرین درخت که رسیدم  خندیدم.خوب بودم. نه به خاطر یکشنبه . نه به خاطر درختهای خیابون بهار نه به خاطر این که گفتم خوب بودم نه از اون مدل خوبهایی که همیشه هستی . خوب بودم چون من همان گذار بیشعور سایت های خبری بودم.




پ.ن: اینجا و اینجا و اینجا از پرچین و آن دلخوری نوشته ام. گفته ام که چه قدر دوستش داشتم ؟ که هنوز هم ...؟ هیچ وقت به خودش نگفتم  که کاری که او کرد چه طور زندگی ام را خراب کرد . هیچ وقت نمی گویم. جای زخمش هنوز هست. عیب ندارد. مهم صدای آن خنده بود که شنیدم. ...بگذار همین طور بماند ...شاید روز معلم سال بعد..





هیچ نظری موجود نیست: