از این هدایی که ساختم راضی نیستم. هرچند جز این کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد . اما این چیزا حالم رو خوب نمیکنه. این ماسکی که زیرش هدی رو قایم کردم داره ترک میخوره . صدای جر خوردنش رو می شنوم و کاری از دستم بر نمی یاد . درسته که دلم می خواد این هدی رو بالا بیارم اما میترسم از هدایی که این همه وقت آروم و ساکت فقط نیگام کرد و هیچ چی نگقت و خفه شد . از اون دیو کدر ِ ساکت میترسم.... تنهایی از پسش بر نمی یام... همه ی اون شکنجه هایی که به هدی می دادم واسه این بود که روزی این جمله رو نشنوم ازش و حالا اون داره از من انتقام میگیره ... خب حقمه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر