۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه



دلخورم, و روح من هیچگاه به اندازه گراندکانیون نبوده که این دلخوریها گذرشان به آنجا بیفتد و این شانس را داشته باشم که راه را گم کنند و تا صد سال دیگر پیدایشان نشود. نه!
دلخورم و تنها مجال من همین کاموایی است که دم دست دارم. نگاهش میکنم و سعی میکنم رنگهایش را استعاره بگیرم از درخشندگی آفتاب و وسعت آسمان و سرزندگی چمنهای خیس‌خورده, چه‌حیف! حوصله‌ی این مزخرفات را ندارم دیگر. بافتنی نیمه کاره نرم است. من را به‌یاد پالتوی پوست‌روباه مادربزرگم می‌اندازد که پدربزرگ آن‌وقتها که جوان بودند برایش از شوروی سوغات آورده بود. چندبار انگشتانم را رویش می‌سُرانم, سعی میکنم رومنس آن‌سالها را حس کنم. هیچ چیز اتفاق نمی‌افتد. با روحی به‌اندازه آگرستیک  نباید انتظار معجزه داشت. چاره چیست؟ جز تمام کردن بافتنی نیمه کاره‌ای که هیچ رومنسی به‌ارمغان ندارد؟. میشوم یک پنه‌لوپ کُلدهارتِ لعنتی و سعی میکنم تمام دلخوریم را قطره قطره بچکانم میان دو میل بافتنی که شاید  لابلای دانه‌های بافته شده کاموا گُم شوند. اینقدر می‌بافم و می‌شِکافم که از شدت درد چشمانم بسته شوند و دستم تکان نخورد و یادم نیاید چه قطره‌ای را لابلای چه رنگی پنهان کرده‌ام. آن‌قدر که دلخوری‌ام تمام شود. خوشبختانه  این پنه‌لوپ کُلدهارت لعنتی جسمی همچون صخره‌های ایگلزمانتن دارد.

۲ نظر:

Juno گفت...

هدی می دونم که می نویسی چون تو نمی تونی ننویسی. ولی لطفا اینجا بنویس. دلم برای خوندنت تنگ شده.

falsch گفت...

چشم.