خیلی وقته که معاشرت درست حسابی نداشتم. تعامل اجتماعی مثلا. تو حساب کن دو سه سال. تفریبا از همون وقتی که اینجا ننوشتم دیگه. خب وقتی حلقه های اجتماعی ات رو روز به روز تنگتر میکنی به همون نسبت هم تبادلات روانی ات کم میشه، به همون نسبت هم ادراکاتت میره تو صندوقچه و مجالی برای بازآزمایی و تصحیح نداره.... بعد شاید سر یه اتفاق ساده به خودت بیای و بگی هووووی کجا داری میری حواست هست هیچ؟؟.... خب فعلا که ماسیدم و راه دوباره شروع کردن تعاملات رو بلد نیستم. فکر میکنم اگه بنویسم از خودم و خشم هایی که درباره شون دو سه ساله با کسی حرف نزدم، شاید بهتر بشم.... اول از همه باید آدرس وبلاگم رو عوض کنم برم جای دیگه که کسی نشناسه منو، یه وقت نبینن منو که چقدر پایین اومدم و Low شدم.... برم یه جایی این امراض رو سرو کله بزنم باهاشون و برگردم.
چند روز پیش زینب.ح یه جوری گفت " من نمی دونم تو چرا اینقدر چالش داری؟" که نشستم یه روز سر این غصه خوردم. و گریه گردم که حالا حتما باید چالش داشتنم رو اینجوری به روم میاورد؟.... الان دیگه گریه نمیکنم فقط غصه می خورم.
نگار نوشته بود" این آدم سقوط آزاد کرده ببین کی گفتم." لعنتی من که دو ساله دارم هوار میزنم که کف آسفالتم. بلدی کمک کن بلند شم.
... برم این چالشام رو حل کنم. دست خودم رو بگیرم بلند کنم از کف بثروم، بعد میگم با خودم چند چندم.... هنوز نمی دونم دست خودم رو چجوری میخوام بگیرم. تو این سی سال همش حواسم به بقیه بود که راحت باشن، آبشون خنک باشه، چایشون داغ باشه، آب تو دلشون تکون نخوره ....خیلی چیزا درباره ی خیلی آدمها بلد شدم اما درباره ی خودم هیچ چی بلد نشدم. فقط این رو میتونم بفهمم که دارم با یه چیزی شبیه اید مینویسم. و الان تو اون مرحله ام. کف ِکف. به قول نگار همون سقوط آزاد.
چند روز پیش زینب.ح یه جوری گفت " من نمی دونم تو چرا اینقدر چالش داری؟" که نشستم یه روز سر این غصه خوردم. و گریه گردم که حالا حتما باید چالش داشتنم رو اینجوری به روم میاورد؟.... الان دیگه گریه نمیکنم فقط غصه می خورم.
نگار نوشته بود" این آدم سقوط آزاد کرده ببین کی گفتم." لعنتی من که دو ساله دارم هوار میزنم که کف آسفالتم. بلدی کمک کن بلند شم.
... برم این چالشام رو حل کنم. دست خودم رو بگیرم بلند کنم از کف بثروم، بعد میگم با خودم چند چندم.... هنوز نمی دونم دست خودم رو چجوری میخوام بگیرم. تو این سی سال همش حواسم به بقیه بود که راحت باشن، آبشون خنک باشه، چایشون داغ باشه، آب تو دلشون تکون نخوره ....خیلی چیزا درباره ی خیلی آدمها بلد شدم اما درباره ی خودم هیچ چی بلد نشدم. فقط این رو میتونم بفهمم که دارم با یه چیزی شبیه اید مینویسم. و الان تو اون مرحله ام. کف ِکف. به قول نگار همون سقوط آزاد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر