۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه


به مامانش گفت نگران نباش مامان من جوابم منفیه . فقط یه کم بازیش میدهم و بعد وقتی که کنجکاوی ام ارضا شد همه چی رو به هم می زنم مثلا سر بله برون و اینها.  خوب بازی میکرد . باید گفت که خیلی خوب تو نقشش فرو رفته بود . اونقدر خوب که یه روز چشمش رو باز کرد و دید که یه بچه ی دو ساله  تو بغلش داره ونگ میزنه.


بی‌ربط: به راستی تخیلات شاعرانه آدمی را از رنج می‌رهاند؟

۴ نظر:

عمو آلبرت گفت...

بازیگر خوبی بوده پس...زیادی حس گرفته وبعدش کار از کار گذشته بود...به راستی که تخیلات شاعرانه انسان را رنج می دهد!
راستی!کچل کردی مبارک باشه!
:)

Juno گفت...

آدم گاهی اوقات خواب هست و نیست. نمیفهمه داره چیکار میکنه یهو چشماشو باز میکنه می بینه یه بچه دو ساله تو بغلش داره ونگ میزنه.

:)مینیمال قشنگی بود

Juno گفت...

او مای گاد! بلاخره تونستم کامنت بذارم. یه نیم ساعتی میشه که دارم تلاش میکنم :D

falsch گفت...

به جونو: اما من هنوز موفق نشدم بیارمت این بغل :( خوبه که تو موفق میشی

به عمو آلبرت: موافقم تخیلات شاعرانه گند میزنه به زندگی آدم