۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

1-آقای تنها یه زن‌داداشی داره که غذاهای خوشمزه‌ای درست می‌کنه . آقای تنها میگه حتی املت‌های زن‌داداشش هم با بقیه‌ی املت‌ها فرق داره. غذا خوردن تو خونه‌ی زن‌داداش آقای تنها خیلی می‌چسبه.

2-با دوستام بیرون بودیم که یه توریست دیدیم.بلاخره یه فرصتی پیدا شده بود که بچه‌ها فرانسه‌شون رو به رخ بکشن. بچه‌ها شروع کردن به گپ زدن باهاش:
- چه‌طور شد ایران اومدی؟
- با چی سفر میکنی؟
- با دوچرخه؟سخت نیست تو ایران؟
- نترسیدی ایران اومدی؟
- با خطراتی که تو ایران هست برای شما چه جور کنار میای؟
- اینجا هتل خوب سخت گیر می‌یاد . تونستی یه جای به‌درد بخور واسه موندن  پیدا کنی؟
- آخه چرا ایران؟ چرا هند نرفتی؟ یا چین؟ یا تبت؟
و....
خانم توریست با حوصله به سوال‌های بچه‌ها جواب داد کلی هم درباره‌ی غذاها و پنیرهای فرانسوی حرف زدیم و بعد سفر خوبی رو براش آرزو کردیم و رفتیم پی کار خودمون .

3- بچه‌ها کلی خندیدن من اما غمگین شدم. حرفهای دوستهام با اون خانم فرانسویه من رو یاد آقای تنها و املت‌های زن‌داداشش انداخته بود.

4- سر کلاس آقای تنها قرار بود یه انشاء بنویسیم. من انشاءام کوتاه بود . وقتی آقای تنها من رو صدا کرد .گفتم : انشای من زیاد جالب نیست. بعد که انشاءام رو خوندم . آقای تنها قصه‌ی زن‌داداشش رو برامون تعریف کرد.

5-دلیل اینکه غذا خوردن تو خونه‌ی زنداداش آقای تنها می‌چسبید فقط دست پخت خوبش نبود.  راز زن‌داداشه آقای تنها این بود که  وقتی املت می‌پخت می‌گفت: " وای بچه‌ها بیاین ببینین چه املتی درست کردم."


6- سوالهای دوستام رو مرور کردم و یاد حرف آقای تنها افتادم. آقای تنها همیشه میگفت : " بچه‌ها تو این زندگی به‌قدر کافی تو سرمون می‌زنند . لااقل خودمون نزنیم تو سر خودمون."


7-  آقای تنها معلم کلاس آلمانی‌ای بود که فقط  چهار جلسه‌اش رو رفتم.

۳ نظر:

Juno گفت...

اگه خودمون رو تحویل بگیریم هی میگن واه واه فلانی رو دیدی چقدر خودشو می گیره فکر کرده کیه؟ حتما باید خودمون تو سر ِ خودمون بزنیم که به عنوان آدم های متواضع، فروتن و بزرگوار شناخته بشیم. اه اه!

فکر کنم دو تا زبان دیگه یاد بگیری بتونی تو سازمان ملل استخدام بشی هدی :-)

falsch گفت...

D-:

جنین بی سر گفت...

این آقای تنها به روح هم اعتقاد داشته آیا...؟