۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه


چکش پشت چکش و پتک پشت پتک. بازار مسگرها بود. همه پتک به دست بودند و بر سندان سرم می‌کوبیدند .مثل سگ می‌لرزیدم و شورشی‌های چینی او را جلوی چشمم شکنجه می‌دادند. باغ بود . کوچه باغ در کوچه باغ . ترسیده بودم.هروله کنان می‌دویدم و چیزی نبود پشت سرم جز خون ,جز خشت ,جز صدای پتک‌های پشت سر هم....آخ سرم... حاضر بودم جانم را  هم بدهم ولی فقط  لحظه‌ای سکوت داشته باشم. .. .باید می‌رسیدم به آنجا. به مخروبه‌ی یک کلیسا  با تمام ناقوس‌هایش که نمی‌فهمیدند باید آرام زمزمه کنند. صدای چکش‌ها , پتک‌ها , ساییده‌شدن دندان‌ها و حالا هم صدای این ناقوس‌ها.اما نه یک صدای دیگر هم هست یک صدای دور که همه را کنارمی‌زند و در گوش راستم می‌پیچد...آخ سرم...
پرچین است. جوابش را نمی‌دهم. نمی‌فهمد که سرم درد می‌کند, بازار مسگرهای زنجان را نمی‌فهمد و دوباره زنگ می‌زند. جوابش را نمی‌دهم. او را شکنجه‌  می‌دهند . مثل سگ می‌لرزم. پرچین است . این بار  اس ام اس داده . طلبکار است (!). نمی‌بیند دندان‌های  شکسته‌ی او را در مشت‌ دارم . طلبکار است...آخ خدا پس این چکش‌زدن‌ها کی تمام می‌شوند؟ زمزمه‌ی ناقوس‌ها طعم مرگ می‌دهد. سیاه است . او؟ او چه شد؟  اس ام اس پرچین میخ می‌شود و در سرم کوبیده می‌شود.باید جوابش را بدهم. این سردرد دارد امانم را می‌بُرد.

زنگ می‌زنم. به لحن طلبکارانه‌اش گوش می‌کنم و می‌گذارم خود را از همه‌ی اتهامات مبرا کند . حتی وقتی گله می‌کنم که" درست,اما شکل آن کار هنوز اذیتم می‌کند". علی‌چپ را واسطه می‌کند. او را آورده‌اند. دارند پوست دستش را می‌کنند . دوباره میلرزم. مشتم را محکم‌تر میکنم دندان‌های او در گوشتم فرو می‌رود .

پرچین مدام حرف می‌زند. طلب‌اش را که نمی‌دانم چیست از من می‌خواهد.شعر می‌بافد پای احساسات مادرانه را وسط می‌کشد. پای برادرش را . کودکش را .همسرش را. کتاب ژیل دولوز لعنتی را حتی . او را زجر می‌دهند . از دستم خون می‌آید . دندان‌های نیش‌اش حسابی گوشت دستم را پاره کرده. کاش این مکالمه‌ی لعنتی یک جوری تمام شود.

پرچین بازهم حرف میزند.فقط به تبرئه‌ی خودش فکر می‌کند. از گریه‌های کسی میگوید که می‌شناسمش . از سمج‌بازی‌هایش . از اعتراضات همسرش. لعنتی  لااقل گریه‌اش را برای من نگو. مشتم محکمتر می‌شود و از دستم بیشتر خون می‌آید. برمی‌گردم که حرف‌هایم را بزنم که صدای شکسته‌شدن استخوان می‌شنوم . حرف‌هایم را قورت می‌دهم.ا ین مکالمه‌ی لعنتی باید یک جوری تمام شود.سکوت می‌کنم.

حرفهای پرچین تمام شده. حکم تبرئه‌ی خودش را صادر کرده و می‌خندد. با تصور آنکه تصویر زیبایش را بازیافته خداحافظی می‌کند... به سمت ناقوس‌ها برمی‌گردم.مشتم را باز می‌کنم.  به دو دندان نیش و باریکه‌ی خونی که از دستم جاری‌است خیره می‌شوم .نفسم بالا نمی‌آید. تمام بازار مسگرها روی سرم هوار می‌شود. او را کشته‌اند.

۲ نظر:

جنین بی سر گفت...

این او همان دل ماست...آری...؟

falsch گفت...

او کسی نیست که تو دنیای واقعی شناخته باشمش.