۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

 از بچگی به دل‌سنگی معروف بودم. عشق دوطرفه رو مسخره میدونستم چه برسه به عشقی که یه سره است .(درست مثل بابام). حالا گیریم یه کم یه سره . بزرگترین ترسم این بود که نکنه بمیرم و عاشق نشم(برعکس بابام).تا همین بیست و دو سالگی ام فکر میکردم علیل‌ام‌‌‌‌. شاید به چهره ی گرگئوس نگاه کرده بودم و اون احمق به جای اینکه خودم رو سنگ کنه دلم رو سنگ کرده بوده ؟ حتی داشتم مطمئن میشدم که ل‍‍.زبین‌ام .. که دو سال پیش رسید.
دو سال پیش که من بیست و دو سالم بود اون بیست و شیش سالش .  ترم یک بودم درست نمیدونم از کجا شروع شد یا جلسه ی چندم بود اما جلسه ی هفت هشث بود (ترممون 12 جلسه بود) که فهمیدم من همون آدم قبلی نیستم . از همون وقتی که هبوط شریعتی رو میخوندم و گوله گوله اشک میریختم. از همون وقتی که لپهام گل می انداخت و دستهام شروع میکرد به لرزیدن . شیش ماه طول کشید تا بفهمم اسمش عشقه. و یه سال طول کشید تا بفهمم چرا وقتی می‌ا‌‌ومد کنارم وامی‌ستاد من انگار که پایین چادرم خاکی باشه شروع میکردم به تکوندنش. چادرم خاکی نبود .این من بودم که عصبی بودم و تیک عصبی‌ام این بود که چادرم رو بتکونم. آخرین جلسه ی کلاس رو نرفتم .اون ترم تموم شد و ترم بعدی هیچ وقت شروع نشد .قرار بود رو پایان نامه اش کار کنه .تشکیل نشدن کلاس منطقی به نظر میرسید تا اینکه چند ماه بعد شنیدم رفته فرانسه ..مگه میشد؟ یعنی بیخبر ؟ بی خدافظی؟ بی هیچی؟ و من انگار که آتیشم زده باشن گریه میکردم و میزدم تو سر خودم که چرا جلسه ی آخر رو نرفتم که دو ساعت بیشتر دیده باشم؟ قبل از شنیدن این خبر وقتی توخیابونهای شهر راه میرفتم میگفتم  همین جاست .ممکنه پشت چراغ قرمز یا تو یه کتابفروشی ببینمش .با خودم میگفتم اگه ایندفعه باز خواست به انگلیسی بد و بیراه بگه , دیگه عصبانی نمیشم سعی نمیکنم براش دلیل بیارم ؛ یه لبخند میزنم و میگم تو راست میگی و اون رو خلع سلاح میکنم . (خیلی بچگانه  بود اما من اون روزها عشق رو نمیشناختم پا به سرزمینی گذاشته بودم که غریبه بود و من اینقدر غافلگیر شده بودم که مختصات خودم رو هم گم کرده بودم). دور بودم ازش اما همین که تو همون شهری داره زندگی میکنه که من زندگی میکنم, تو همون هوایی نفس میکشه که من نفس میکشم, آرومم میکرد.
اردیبهشت بود که دوستم وسط خنده هامون گفت: راستی شنیدی فلانی رفته فرانسه؟ دلم هری ریخت . به روم نیاوردم .شونه هام رو انداختم بالاو گفتم از همون اول معلوم بود موندنی نیست ندیدی چطور دربه در پول جور کردن بود؟. اما اون شب اولین شبی بود که بالشم از اشکهام خیس شد .فکر میکردم از دلتنگیشه اما به حماقتم خودم اشک میریختم . فکر کن سه ماه تو هر قدمی که برمیداری به خودت بگی اونم همین جاست . با هر چراغ قرمزی که میبینی بگی الانه که ببینیش و وقتی ندیدیش بگی شاید  دفعه ‌ی بعد . و بعد یهو بفهمی اصلا تو تمام این مدت یارو اینجا نبوده. پشت هیچ چراغ قرمزی نبوده. هیچ هوای مشترکی از تو ریه هاش پایین نرفته. و تو از یه dreamer تبدیل میشی به یه idiot تمام عیار....سخت گذشت تمام اون روزها.سختِ سختِ سخت تا اردیبهشت امسال.
اردیبهشت امسال که اون برگشته بود و من از تمام موقعیتهایی که دیدن اون رو در پی داشت پرهیز میکردم شاید چون میخواستم  گذشته ام مثل یه خواب تو گذشته ها بمونه. . اما نشد . خودش زنگ زد صداش دور بود به همون دوری پاریس تا اینجا .چند دقیقه طول کشید تا اون صدای قد پاریس دور ,قد شهر خودمون نزدیک شه؟ نمی دونم ! .  لعنتی هنوزم حساسیت هام یادش بود . میخواست ترم دو رو شروع کنه. من اما اون موقع به سطحی رسیده بودم که دنبال کلاس گرامر بودم . باهاش درمیون گذاشتم.  گفت خودش بهم درس میده اگه قبول کنم. قبول کردم.(فکر میکردم آروم شدم .خواستم از تریپ های شبه روشن فکری درآرم. احمق بودم) .هنوز به خاطر بیخبر رفتنش دلخور بودم. واسه اینکه  فقط رو گرامر متمرکز شم و به چیز دیگه ای فکر نکنم  با خودم قرار گذاشتم که ریشه ی همه چی رو از ته بزنم .پس  تو دفترم این رو نوشتم و حلقه ی مامانم رو دستم کردم و همسر خیالی ام  رو که سینما خونده بود فرستادم یاسوج تا فیلمبردار یه پروژه ی سینمایی باشه  .فکر میکردم اینجوری جفتمون ناامید میشیم و به چیزی جز گرامر فکر نمیکنیم. (لازمه بگم احمق بودم؟) _ یک روزی باید از محسن تشکر کنم که بدون اینکه خودش بدونه نقش همسر من رو بازی کرد. اون روزی  که من ازش دلخور بودم و اون وسط کلاس بهم زنگ زد شاهکار بود. خودش نمی دونه که چه قده تمام اون قهر و آشتی هامون تو این پروژه ام به من کمک کرد. _
 اون روزها من مثل سربازی بودم که فقط به پیشروی فکر میکنه, فقط به پیشروی فکر میکردم . می خواستم هر طور شده گرامر سوربن رو تموم کنم . 16 جلسه تموم شد و 18 درس خونده بودیم. و دو هفته فرجه تا کلاسمون دوباره شروع شه . و من در اون دوهفته  سربازی بودم که زمان  آتش بس موقت  وقتی نگاهش به تن آش و لاش خودش میافته از خودش می پرسه آیا منهدم کردن پلِ دشمن ارزش این همه زخم رو داشته؟ 
روح آش و لاشم رو دستم مونده بود و من نمی دونستم چی کارباید کنم . وقتی زنگ زد واسه فیکس کردن ساعت و روز کلاس ,خودم هم از شنیدن نه ای که گفتم همون قدر تعجب کردم که اون. .(دیگه هممون مطمئن شدین که احمق‌ام. تکرارش نمیکنم)

...این روزهام هم مثل اون روزهام  داره میگذره. سخت ِ سخت ِ سخت...


الان دم دمای صبحه . دو ساعت دیگه باید سر کلاسی باشم که استادش فرانسویه . بچه‌هاش همون بچه های ترم های قبل .اما من اولین جلسه امه . تمام شب رو به این فکر کردم  که اعصاب واسم نمونده بس که واسه خاطر یاد گرفتن زبان این همه زیگ زاگ رفتم و هنوز از رو نمیرم .( تمام مصیبت هایی که واسه خاطر یاد گرفتن این زبان یاد گرفتم رو قبلا نوشتم)  . دارم به این فکر میکنم که اگه فرانسه ای در کار نبود من هیچ وقت این قدر سخت نمیگذشت روزهام وهنوز میتونستم ابروهام رو بالا بندازم وقتی که میشنفتم یکی میگه بالشش از اشکاش خیس شده.و با تعجب بپرسم: " وا ! مگه میشه؟"
دلم میخواد برم یه موسسه‌ی دیگه  ترم یک ثبت نام کنم و دوباره همه چی رو از اول شروع کنم و همه‌ی این روزها رو در گذشته ها جا بگذارم درست مثل یه خواب.


۲ نظر:

Juno گفت...

بدیش اینه که طعم گس و شاید تلخ این روزها هرگز از یاد آدم نمیره. نمیشه از اول شروع کرد، خیلی وقته که از "اول" گذشتیم. تنها کاری که می تونیم بکنیم اینه که به روی خودمون نیاریم چقدر این روزها تلخ و غمگین میگذرن. منو نگاه، کتاب می خونم، مجله هامو ورق می زنم، میرم دانشگاه، میام خونه، می خوابم، بیدار میشم، فیلم می بینم، حرف می زنم، حرف می شنوم... انگار دارم حواس خودمو پرت می کنم.

پ.ن: فکر کنم باید یه کامنتی میذاشتم که less bitter بود اما نشد. سعی کردما... اما نشد D:

بای دِ وی، دست از سر هدی بردار، این واسه بار دوم!

falsch گفت...

همیشه میشه از اول شروع کرد .حالا گیریم اول ِ نسبی . اما اوله دیگه . ابتدا همیشه ابتداست . گاهی وقتها انتهای یه رتهی هم میشه واسه آدمی ابتدا باشه مگه نه جونو؟

اگه دست از سر هدی بردارم اونوقت از کجا سوژه بیارم واسه اینجا ؟