1- یارو قپی مییاد که تا 6 سالگی تو نیس ِ فرانسه بوده(تازه نیسام نایس میخونه) بعد یه عکس از 4 سالگیاس گذاشته تو Fbاِش که خیلی زور بزنه میرسه به سرآسیاب ملارد اون ورها .
یعنی تا این حد رو اوسکول بودن ما حساب باز کردن مردم .
2- به اطلاع میرسونم که ظهر همین پیش پای شما ننه بابام رو بعد سی سال دوباره فرستادم ماه عسل . داداشم و مامان بزرگم دختر دایی هشتسالهام رو هم به عنوان همراه فرستادم . خب هرچی باشه حضور یک کودک به تلطیف فضا کمک میکنه و مامان بزرگ هم که گیس سفیده , و احترام به گیس سفیدان اوجب واجباته.(نگین خودت چرا نرفتی ؟ که همین کیف رو با تمام متعلقات پرت میکنم طرف گوینده).
خلاصه اینکه چهار روز خونه خالی داریم اما چه فایده که چون شخص آبرو داری هستیم نمیتونیم حتی یه مهمونی بترکون راه بندازیم چه برسه به اینکه .... (چون شخص آبرو داری هستم از کامل کردن این بند معذورم)
قصد دارم این چهار روز ومثل یک انسان با فرهنگ بشینم کتاب های فلسفیای که پیرارسال ازشهر کتاب گرفتم رو بخونم و خیلی شکیل به جای شام و ناهار شیر بیسکوییت بخورم .(صبحونه سرجاشه)
الان یه اس ام اس از دوستم رسید که حاوی یک پیشنهاد بیشرمانه بود. واقعا چرا فکر نمیکنه که من شخص محترمی هستم و نباید پشت سر منی که در آینده میخواهم داستان نویسی رو متحول کنم حرف و حدیث باشه؟ (حالا اگه یک عدد آقای محترم خوش تیپ بود یه چیزی. لزبینی هم شد کار آخه؟)
3-ملت بعد قرنی در مسنجر آن میشن زرتی میگن تصادف کردن و فکر روحیهی لطیف و حساس من رو نمیکنن . بهشون میگم الان بهترین فرصته که به دوست جنس مخالفتون زنگ بزنین و خودتون رو براشون لوس کنین . در حال ارائهی بستهی پیشنهادی خودم هستم که میگن : اتفاقا زنگ زدم اما تحویل نگرفت این بود که به تو گفتم. (جملهی آخر پاراگراف اول تکرار شود)
یعنی تا این حد رو اوسکول بودن ما حساب باز کردن مردم .
2- به اطلاع میرسونم که ظهر همین پیش پای شما ننه بابام رو بعد سی سال دوباره فرستادم ماه عسل . داداشم و مامان بزرگم دختر دایی هشتسالهام رو هم به عنوان همراه فرستادم . خب هرچی باشه حضور یک کودک به تلطیف فضا کمک میکنه و مامان بزرگ هم که گیس سفیده , و احترام به گیس سفیدان اوجب واجباته.(نگین خودت چرا نرفتی ؟ که همین کیف رو با تمام متعلقات پرت میکنم طرف گوینده).
خلاصه اینکه چهار روز خونه خالی داریم اما چه فایده که چون شخص آبرو داری هستیم نمیتونیم حتی یه مهمونی بترکون راه بندازیم چه برسه به اینکه .... (چون شخص آبرو داری هستم از کامل کردن این بند معذورم)
قصد دارم این چهار روز ومثل یک انسان با فرهنگ بشینم کتاب های فلسفیای که پیرارسال ازشهر کتاب گرفتم رو بخونم و خیلی شکیل به جای شام و ناهار شیر بیسکوییت بخورم .(صبحونه سرجاشه)
الان یه اس ام اس از دوستم رسید که حاوی یک پیشنهاد بیشرمانه بود. واقعا چرا فکر نمیکنه که من شخص محترمی هستم و نباید پشت سر منی که در آینده میخواهم داستان نویسی رو متحول کنم حرف و حدیث باشه؟ (حالا اگه یک عدد آقای محترم خوش تیپ بود یه چیزی. لزبینی هم شد کار آخه؟)
3-ملت بعد قرنی در مسنجر آن میشن زرتی میگن تصادف کردن و فکر روحیهی لطیف و حساس من رو نمیکنن . بهشون میگم الان بهترین فرصته که به دوست جنس مخالفتون زنگ بزنین و خودتون رو براشون لوس کنین . در حال ارائهی بستهی پیشنهادی خودم هستم که میگن : اتفاقا زنگ زدم اما تحویل نگرفت این بود که به تو گفتم. (جملهی آخر پاراگراف اول تکرار شود)
۴ نظر:
1.شاید مسافرت اومده بوده ایران خب! دو نقطه دی.
2. چرا خودت نرفتی هدی؟ ایضا دو نقطه دی.
3. بیچاره دختره، اینکه طرف تحویلش نگرفته احتمالا بیشتر از تصادفه درب و داغونش کرده، اهی هی!
ای بیچاره...تو که از منم شانست داغون تره...!!!
@ جونو : 1- آره احتمالا همین طور بوده . 2- ایضا دو نقطه دی
3-سوژه مذکر بود .بر عکس سوژهی اولی. D:
@ ندا : واقعا مرسی از این همدردیت
ارسال یک نظر