۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

از خاطرات و روزها

چند تا کلاس نرم افزاری,
کتاب روانشناسی کودکان استثنایی,
کارتونهای والت دیزنی,
سخت‌ترین مدل قلاب‌بافی مادام ذاکری,
...وکلاس مزخرف فیلم‌سازی,
چیزایی هستند که این روزها سعی میکنم باهاشون خودم رو به الان سنجاق کنم . و به روخودم نیارم که سنجاق قفلی دلم یه جا اون دور دورها,جایی بین قرن شیش و هفت هجری, سنجاق شده .

پ.ن: ... هنوزم بزرگترین آرزوم اینه که شبها خوابم ببره.
 پ.ن: کسی می‌دونه این پاییز و زمستون دقیقا کی میخواد تموم شه؟

افزوده شده در سپس : جوراب مشکی رو چرا من یادم رفت؟(تو عمرم اصلا فکر نمیکردم قبل چهل سالگی جوراب مشکی بپوشم که تنکس گاد آرزو به دل نموندم :| )

۵ نظر:

Juno گفت...

من دارم می میرم واسه اینکه هوا زودتر سرد شه!
بین قرن شیش و هفت چه خبره هدی؟ ادبیات کلاسیک دست از سرت بر نمی داره ها!

falsch گفت...

جونو یعنی از این سردتر که من الان کلاه گذاشتم سرم و شبها با جوراب کاموایی میخوابم؟ ببین بهار چه قد خوبه!
جونو دله دیگه گیر کرد عمرا دیگه بشه از دست این کلاسیک ها خلاص شد.تو الیوت رو چی کارش کردی؟

جنین بی سر گفت...

پس تو هم عین من نمی دونی با چیا باید زمستونتو سر کنی...؟!!!

falsch گفت...

دقیقا ندا . این کارا بلاخره یه روزی تموم میشه دیگه. بقیه اش رو چی کار کنیم؟

Juno گفت...

آخ من عاشق سرمام هدی! عاشق اینم که لپم یخ کنه و کلاه بذارم سرم و دستکش دستم کنم و جوراب پشمی پام کنم.

الیوت هم خوبه، داره سلام ویژه می رسونه!