1- اول از همه بگویم که : قُرخارام یار گِج گله ,گوزلریم یاشلی قالا". خب برویم سراغ زندگیمان .
2-به شما نگفتم که چند وقت است کلاس کارگردانی میروم . تقریبا کسی را نمیشناسم. اما بچههای جالبی هستند.همهشان برای دورهی کامل فیلمسازی آمدهاند .پر از انرژی . پر از ایدههای بزرگ و پر از غرغر. از زمین و زمان. دربارهی هرکدام برایتان بعدا میگویم . وقتی که درست شناختمشان . وقتی که با نام کوچک شناختمشان. اما امروز : امروز کامپیوتر انجمن به فاک رفته بود . قبلا نرم افزارها را اجرا نمیکرد و امروز کلا آب پاکی را ریخت روی دستمان . فلشها را هم نخواند و خلاص. حالا چرا دارم از کامپیوتر برایتان میگویم در حالی که میخواستم از فرانک برایتان بگویم نمیدانم. راستش همه چیز با نخواندن فلش استاد شروع شد . میخواستم شما از اولش باشید اما نمیدانم چهطور قضیه را برایتان بنویسم که آخرش نگویم چرت نوشتم.به شما نگفته ام که تقریبا آخر همهی نوشتههایم در این وبلاگ این جمله را گفتهام و سپس پابلیش را زدهام . این جمله را جور دیگری نوشته بودم اما چون چرند بود عوضش کردم .باز هم چرند است . تغییرش نمیدهم . دیگر پذیرفتهام که چرند مینوسم . فرانک را یادم هست . میگویم . کامپیوتر که حنامالیمان کرد فرانک پا شد ویروس ها را بکشد . با همان لبخند پر از کانفیدنساش(نمینویسم اعتماد به نفس که جر بخورید وقت خواندن) پا شد رفت پای کامپیوتر و نتوانست هیچ گهی بخورد اما لبخندش اگر ذرهای جابه جا شد ,من به جای اسم وبلاگ, اسم خودم را تغییر میدادم.وقتی ایستاده بود خوب دید زدمش . من دخترها را خوب دید میزنم. این را گفته بودم ؟. یک روسری بنفش و مشکی و مانتوی نخی بنفش کم رنگ تنش بود . همیشه از رنگهای شاد استفاده میکند . ما هردو از رنگهای شاد استفاده میکنیم بات نات بای د سییم دیکشنری( اینطور ننوشتم که جر بخورید,معادل فارسی خوب برایش پیدا نکردم . ها, بهتان نگفته بودم که فارسی ام هم افتضاح است .کلا در زمینهی زبان مایهی افتخارم) . فرانک با همان لبخندش آمد نشست . خوبتر دیدش زدم . از طرز جزوه نوشتناش و اینکه ابروهایش دست نخورده بود حدس زدم که باید پیش دانشگاهی یا پشت کنکوری باشد . کنکوری مینوشت . و با توجه به رنگهای لباسش و خنده ی معروفش حدس زدم که از بچه های فرزانگان باشد. میدانید همهشان یکی یک دانه از این لبخندها به صورت دارند که آدم را باهاش به فاک میدهند(.بچهای فرزانگان را میگویم ). آخر کلاس با همان لبخند پر از کانفیدنساش گفت که شهرسازی خوانده - خب پس دانشگاه آزادی است اینجا سراسریاش شهرسازی ندارد- و برای ارشد میخواهد نقاشی بخواند..خیلی کول .خیلی ریلکس, انگار که تصمیم گرفته باشد مارک پنکیکش را عوض کند . این آخری باعث شد تا توجهم از خود فرانک به خانوادهاش جلب شود.این که در چه خانوادهای بزرگ شده . خیلی دلم میخواهد بدانم مادر فرانک چه طور زنی است که دخترش را اینقدر با اعتماد به نفس بزرگ کرده که با اینکه در انتخاب لباس نهایت دقت آراستگی را دارد و ...(سانسور شد) اما, نیازی نمیبیند ابروهای شلختهاش را -حتی- مرتب کند . خیلی دلم میخواهد بدانم پدر فرانک در زندگیاش چه جملاتی به کار برده که فرانک با آسودگی خاطر در بارهی تغییر رشتهاش حرف میزند. آن هم نقاشی که من حتی جرات آوردن اسمش در خانه را نداشتم. .ناخواسته خودم را با او مقایسه کردم که برای یک " نه" گفتن آنهم بعد از بیست و سه سال ,دو سال است مانند پارتیزانها زندگی میکنم. دلم میخواهد مادری چون مادر فرانک باشم. دلم نمیخواهد فرانک باشم.
3- نام وبلاگ را تغییر دادم . با خودم گفتم وقتی دیگر آن دو ساعت را ندارم ,اسمش را هم نداشته باشم معقولتر است. این نام را بیشتر دوست دارم . اینجا گوشهی دنج من است . کمی زمان برد تا به این تبدیل شود اما الان دوستش دارم . هیچ توهمی بهتر از این نیست که به تنهایی در گوشهی دنجت باشی و در نوشته هایت مدام فعلهای جمع به کار ببری . انگار که هزاران خواننده داری اما میدانی تنهایی و کسی نیست . این تضاد بسیار به من آرامش میدهد . به من امنیت میدهد و این آخری از همه چیز برایم مهمتر است . این امنیت را در این گوشه ی دنجام با شناسههای جمعام و تضاد بین این دو بدست میآروم .لازمش دارم.
4- یکی از آشنایانم این روزها غمگین است امیدوارم علتش من نباشم. گاهی اوقات "نه" گفتنهای ما گریبان افرادی را میگیرد که هیچ ربطی به قضیه ندارند و این غمانگیز است .
5- حواسم هست که زهرا نامردی کرده و وبلاگش را پاک کرده .اما تا وقتی که آن لینک صاحاب دیگری پیدا نکرده باشد نگهش میدارم .مرا یاد زهرا میاندازد. بسیار دوستش داشتم.
5- حواسم هست که زهرا نامردی کرده و وبلاگش را پاک کرده .اما تا وقتی که آن لینک صاحاب دیگری پیدا نکرده باشد نگهش میدارم .مرا یاد زهرا میاندازد. بسیار دوستش داشتم.
6- در ایز اِ بکسیت اَند در ایز اِ فرانت سیت. اَند دِ ویندو بیتوین. کلی طول کشید تا من این را بفهمم و حالا چند روزی است تکرارش میکنم که مبادا از یادم برود .
7- الان دیگر حس نمیکنم که چرند مینویسم. حتی اگر این عددها تا پانزده ادامه یابند . شوخی کردم .همینجا تمامش میکنم .به زندگیتان برسید .
پ.ن: از این تضاد واقعا خوشم میآید.
این نام را دوست دارم.
پ.ن: اوووووووه چه قدر من عقده دارم !
این نام را دوست دارم.
پ.ن: اوووووووه چه قدر من عقده دارم !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر