مدیا پلیر هوای پاریس را داشت .دلش برای غ های لطیف و پرواز آرام آواها تنگ شده بود.گذاشتم بیدغدغه برقصد با صداها .خودم اما تا توانستم سرم را در خطوط کتاب فرو بردم . سعی کردم کلمات سربیاش را حلقههای سپری کنم که هیچ وقت نداشتم . که یک جمله از سمتش نیزهای شد به سمت من . و رجهای سپر از دستم در رفت. کلمات متلاشی شدند به دیوار خوردند و جان دادند, روی فرش افتادند و در سرخی آتشش ذوب شدند . هوای اتاق سربی شد . چیزی در درونم گُر گرفت برای اولین بار در زندگیم حس کردم چیزی بدهکارم. یک جمله. و آن را به خیلی ها بدهکارم. خیلیهایی که یا نخواستم یا نخواستند که ببینمشان . آن رابدهکارم به خودم و آناهیتای نُه سالهای که هیچگاه به قدرکافی برایش وقت نداشتم. لکههای سربی روی دیوار گفتند بنویسش . در اینجا مینویسماش . نوشتناش در اینجا بهانهای است تا دستکم بگویمش به خاطر تمام آن غروبهایِ غمگینِ تنهایی که دارد و به خاطر تمام قصههای ناتمامام متاسفم .روزی خودش خواهد فهمید که دخترکی که فرشتهاش را سلاخی کرده نمیتواند فرشتهی نگهبان دختر دلبندی چون او باشد. بابت آن روز هم متاسفم.
من آن جمله را به شما هم بدهکارم. متاسفم .
پ.ن:غمگینتر شدم.
من آن جمله را به شما هم بدهکارم. متاسفم .
پ.ن:غمگینتر شدم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر